وبلاگ طاقچه
دنیای کتابخوانی
چرا فرانتس کافکا خواستار سوزاندن آثارش بود؟
«ماکس بسیار عزیز، آخرین خواهش من: تمام چیزهایی را که میان نوشتههای منتشرنشدهی من وجود دارد، از یادداشتهای روزانه گرفته تا دستنوشتهها، نامهها، نامههای من و دیگران، طراحیها و غیره، همه را ناخوانده بسوزان.»
این پیامی بود که فرانتس کافکا پس از مرگش برای ماکس برود، دوست صمیمی و همیشگیاش به جا گذاشته بود. اگرچه کافکا وصیتنامه رسمی نداشت، اما برود میگوید پس از مرگ دوستش، این برگه تاخورده و کهنه را روی میز تحریر او پیدا کرد. در این برگه، کافکا دوستش را وصی خود قرار داده بود تا تقریباً تمام آثارش را پس از او از بین ببرد. اما برود از این کار سر باز زد و حاضر نشد چنین میراثی را نابود کند. برود بعدها به یاد آورد که کافکا سالها قبل، زمانی که هنوز بیمار نبود، یک بار به شوخی و در میانهی صحبتشان همین خواسته را مطرح کرده بود و او هم گفته بود هرگز چنین کاری نمیکند. برود از خود میپرسد وقتی کافکا میدانست من چنین کاری نخواهم کرد، پس چرا باز هم مرا وصی خود کرد؟ چرا از کس دیگری نخواست که مطمئن باشد این کار را خواهد کرد؟
آیا کافکا واقعاً از نوشتههایش متنفر بود یا این خواسته صرفاً از سر ناراحتی و ناامیدی لحظهای بود؟
در این یادداشت از وبلاگ طاقچه، سعی میکنیم دلایل و انگیزههای این خواستهی فرانتس کافکا را بررسی کنیم و البته به این موضوع هم فکر میکنیم که آیا تصمیم ماکس برود درست بود یا میبایست به وصیت کافکا احترام میگذاشت.
- کافکا منتقد بیرحم خودش بود
- مشهورترین رمانهایش از نظر خودش تمام نشده بودند
- او قبل از مرگ هم نوشتههایش را نابود میکرد
- کافکا واقعاً انتظار داشت ماکس برود آنها را بسوزاند؟
- ماکس برود حق داشت وصیت کافکا را نادیده بگیرد؟
- اگر کافکا نبود…
- جمعبندی
کافکا منتقد بیرحم خودش بود
فرانتس کافکا با وجود میل شدید به نوشتن و اختصاص منظم ساعاتی از روز به آن (که خود آن را «سیاهمشق» مینامید)، تمایلی به انتشار آثارش نداشت. در واقع، او متنها را مینوشت و گاهی در جمعهای خصوصی برای دوستانش میخواند، اما دوست نداشت در مجلات چاپ شود یا به صورت کتاب درآید. ماکس برود میگوید همان چند اثری که کافکا در طول زندگیاش به چاپ رسانده، به اصرار او بوده است. گاهی حتی مجبور شده به زور و با فریب آنها را از کافکا بگیرد و منتشر کند. با این همه، کافکا در اکثر موارد راضی نمیشد و نوشتههایش را به کسی نشان نمیداد.
این میل توأمان به نوشتن و همزمان فرار از خواندهشدن، از روحیهی خاص کافکا نشأت میگرفت. او در تمام زندگی نسبت به نبوغ و استعدادش تردید داشت و مطمئن نبود آنچه مینویسد واقعاً خوب است یا نه. کافکا همیشه منتقد سختگیر خود بود. این بیرحمی نه فقط در نوشتن که در سبک زندگی او هم پیدا بود؛ از فراریبودن از عشق گرفته تا حتی ریاضتدادن به بدن.
ماکس برود معتقد بود بخشی از این احساس از تجربیات تلخ زندگی کافکا میآمد؛ تجربیاتی که او را به سوی هیچانگاری و خودویرانگری سوق داد. او که تکپسر خانواده بود، روحیهای حساس، منزوی و درونگرا داشت، اما پدرش، مردی سختگیر و زمخت و سنتی بود که انتظار داشت پسرش شبیهش باشد و راهش را ادامه دهد. فرانتس تقریباً در همهچیز با پدرش فرق داشت. فشار پدر برای تغییر او چنان بود که کافکا گاهی حس میکرد پدرش از او متنفر است. بیماری و رنجوریاش هم بر این احساس میافزود. در نتیجه نوعی حس ناکافیبودن در او شکل گرفت که هیچگاه رهایش نکرد. کافکا در خاطراتش یا نامههایی که به نامزدش، فلیسه مینوشت، دائم تکرار میکرد که «چیز خوبی ننوشتم» و احتمالاً بعید است «فردا هم واقعاً چیز خوبی بنویسم».
دلیل دیگر این تردید نسبت به خود، به خاستگاه کافکا برمیگشت. او یهودی آلمانیزبانی در پراگ بود که در آن اجتماع اقلیت و حاشیهای محسوب میشد؛ هم از نظر دینی در اقلیت بود و هم از نظر زبانی به اکثریت پراگ تعلق نداشت. مسئلهی دیگر این بود که کافکا یهودی بورژوای چندان معتقدی نبود و به خاطر همین در محافل یهودیها هم راه پیدا نمیکرد. گرچه که در بسیاری از آثارش ردپای المانهای دینی و الهی دیده میشود، اما خود او به عنوان مردی مذهبی شناخته نمیشد. (برود میگوید کافکا حامل نوعی کمالگرایی دینی بود و نوشتههایش را با ملاکهای دینی میسنجید و چون حس میکرد نمیتواند به این مقیاسها برسد، هم رنج میکشید و هم آثارش را فاقد ارزش میدانست). این حاشیهنشینی باعث شد او احساس تنهایی کند و دچار ازخودبیگانگی شود. بسیاری از منتقدین ریشهی تردید او نسبت به استعدادش و خودانتقادی بیرحمانهاش را در همین طردشدگی میدیدند.
مشهورترین رمانهایش از نظر خودش تمام نشده بودند
«نگهداری اینگونه کارها [رمانها] که حتی از لحاظ خودرو “هنری” هم ناموفق بوده چه ثمری دارد؟ اینکه امیدوار باشی از این تکهپارهها ترکیبی یکپارچه پدید بیاید، مرجعی برای فرجامخواهی که در لحظههای اضطرار بتوانم به سینهی آن بکوبم؟ میدانم که چنین چیزی امکانپذیر نیست… این چیزها به چه کار میآید؟ یعنی بگذارم آنچه نمیتواند کمکم کند، مایهی آزارم شود؟»
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: علیاصغر حداد
انتشارات: نشر ماهی
از کافکا سه رمان ناتمام باقی مانده که پس از مرگش منتشر شدهاند: محاکمه، قصر و آمریکا. برود میگوید از وجود رمان محاکمه اطلاع داشته و کافکا بخشهایی از آن را برایش خوانده بود؛ هر چند این داستان پراکنده بود و کافکا حتی برایش اسم هم انتخاب نکرده بود. برود بعد از مرگ کافکا، دستنوشتهها را گردآوری کرد و بر اساس آنچه از گفتههای دوستش به خاطر داشت و البته احساس و غریزهی خودش آنها را مرتب نمود. او میگوید کافکا این رمان را تمامنشدنی میدانست و عمداً تمامش نکرد. به نظر میرسید این رمان به گونهای پیش میرفت که میتوانست تا ابد ادامه پیدا کند و همین موضوع باعث شد کافکا آن را رها کند و «کاملنشدنی» ببیند.
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: علی اصغر حداد
انتشارات: نشر ماهی
منتقدین برای این بنبست کافکا، چند دلیل عمده دارند:
دلیل اول و مهم این مسئله توقع بالای کافکا از خود بود. همانطور که اشاره شد، او کمالگرایی افراطیای داشت که احتمالاً از مذهب ریشه میگرفت. همین استاندارد و توقع


