نمی فهمد چه حسی است که به جانش می افتد … یک احساس مالکیت بی حصر … انگار که میان خط به خطِ این کبودی ها یک الوند بزرگِ نستعلیق حک شده باشد
– نمی بخشمت …!
صدای مملو از بغض طلا مردی که کم مانده عقلش زایل شود را به خودش می آورد … صدایی که فریاد می کشد:《طلا کم آورده است دیگر》
الوند است دیگر … غرور مزخرفی که از بزرگ آقا به ارث برده همه چیزش است ... غروری که طلا با یک کلمه ویرانش کرده بود و خودش نمی فهمید
تیشرت دخترکِ بی کس را بالا می کشد … روی بازوهایش … درست تا روی چشمان پر از آب طلا … دیگر گریه هم نمی تواند ضامنش شود
دستش روی کش شلوار طلای داغان چنگ می شود و لحن سرد و خشنش آخرین امید های قند حاج رسولی را هم ناامید می کند
– صدای جیغ و دادتو خفه کن فقط قدیسه!
****
طلا:
چشمان ورم کرده ام هرجایی را می نگرند الا آن تندیس ابلیس را … مرد بی رحمی که به بدترین شکل به بدنم بی احترامی می کند … به دخترِ کوچک درونم بی اعتنایی می کند … جسم زنانه ام را می کشد
با سیگار دود کردن کنار پنجره می خواهد وجدانش را آرام کند؟ … با پر کردن ریه اش از دود،جای انگشتان ظالمش از روی بدنم ناپدید می شود؟
ساعت از ۶ صبح هم گذشته و نه من توان خواب دارم و نه او قصد خوابیدن دارد … هاه … به نظر می رسد کشتن دختر حاج رسولی برای دومین بار به مذاقش خوش نیامده
سر روی پاهایم می گذارم و خودم تکیه گاه طلایم می شوم … خودمی که درد عمیقی دارد متحمل می شود
صدای پوشیدن لباس هایش می آید … قدم هایش دور می شود و این من نیستم که وقتی میان چهارچوب در قرار می گیرد،سخن می گوید … دخترکی است که میان لحظات دردناک گذشته صدای فریاد های دردناکش را خفه کرد
– نمی بخشمت … هیچچوقت!
درب روی هم کوبیده می شود و من می مانم و بدن تکه و پاره ای که خودش را بغل گرفته است
****
دست هایم را میان یکدیگر قلاب می کنم … گمانم حتی بودن در کنار محبوبه هم می ارزد به ماندن در اتاقی که از هر گوشه اش غم می بارد
– صبح بخیر
خمیازه ی بلند ساناز و صدای نحصش را دیگر کجای دلم بگذارم؟
این فقط محبوبه ی خوش خیال است که جوابش را می دهد … حس تعفنی که نسبت به او پیدا کرده ام نمی گذارد مبادی آداب رفتار کنم
– بشین یه دقیقه ساناز
ساناز موهای افشان رنگ کرده اش را پشت گوش می برد … مانند خانزاده ها روی مبل می نشیند … منِ ویران هم که گمانم بیشتر روی دست هایم نشسته ام تا پایین تنه ام
– امشب مجلس گرفته بزرگ آقا … شما خرید لایسنس نود 32 دوتا عروسای این خونهاین … در شان عروس بزرگ آقا رفتار کنین … لباس هم خیاط مخصوص دوخته
نگاهش به من برخورد می کند و کلامش برنده می شود
– تاکید می کنم … در شان عروس بزرگ آقا رفتار کنین
کاش پا روی این همه مظلومیت می گذاشتم و تمام این عمارت را روی سر و صورتش خورد می کردم … زورم به الوند نمی رسید،به این لعنتی که می رسید
– مجلس واسه چی؟
کاش لااقل تصویر نامربوط ساناز و سهراب از ذهنم گورش را گم کند … با هر حرکتی از جانب ساناز،معده ی لعنتی ام پیچ می خورد
– سر از کارای بزرگ آقا در نمیارم من … آماده بشین … صاف بشین طلا
جمله ی آخرش را چنان می توپد که شانه هایم بالا می رود … خدایا من را بکش و راحتم کن
صاف که نه … اما می توانستم بروم که
– من میرم … با اجازه
چشم غره ی محبوبه بدرقه ام می کند و من تمام تلاشم را برای درست راه رفتن به کار می گیرم … اگر کنجکاو شود و بپرسد چه مرگت است بگویم برادرزاده ی شمرت بدنم را آتش زده لابد؟
– خانم خانم … طلا خانم
بر می گردم و نسرینِ لیوان به دست جلویم می ایستد
– خانم اینو بخورین لطفا … رنگ به روتون نیست
میشد بغلش کنم؟
لیوان را از روی سینیِ تجملاتی ای که درون دستانش می درخشد بر می دارم
– ممنونم نسرین …!
هنوز برنگشته ام که جمله ی سرتاپا هیجانش تکان شدیدی به جسمم وارد می کند … خشک می شوم
– خانم از شما چه پنهون … آقا الوند صبح که می خواست بره بیرون گفت براتون شربت درست کنم … چقدرم تاکید کرد
او خیالاتی شده یا من؟ … اغمای نابسامانی به جانم می افتد و نسرین ذوق زده تر ادامه می دهد
– به من گفت نگم بهتون که ایشون گفته ولی خانم به خدا از صبح هزار بار از ذوقم نزدیک بود بگم … کی آخه باورش میشه که من دومیش باشم خانم؟ … آقا تا به حال یه لبخند به کسی تو این خونه نزده چه برسه به رسیدگی و توجه و …
دستم را به علامت بس است دیگر،جلویش می گیرم
– باشه باشه …
می خواهم راهم را بکشم و بروم … نمی گذارد که
– خانم توروخدا به آقا نگینا که بهتون گفتم … منو حتم…
– نمیگم چیزی … نمیگم
سریع می دوم و نمی دانم چقدر از محتویات لیوان را به اتاق می رسانم … نفس نفس می زنم
نفس های نامرتب … پر از حس تشویش … پر از حس های بد
چشمانم خیره ی لیوانِ درون دستانی می شود که کبودی مچ هایشان مانند خار درون چشم هایم فرو می رود
می خواست تحقیرم کند؟ … یا مسخره ام کند؟ … شاید هم می خواست یادآوری کند که او قلدر است و من باید مفعولِ یک زندگی نکبت بار باشم؟
قطره اشکی بی اجازه ام می چکد
پرخاشگرتر از هر زمانی درب سرویس بهداشتی را باز می کنم … لیوان را خم می کنم … حتی قطره ای از نوشیدنی درونش باقی نمی ماند
نگاه می دوزم به دختر رنجوری که از درون آینه،غمناک نگاهم می کند … گمان می کردم با ریختن محتویات لیوان درون فاضلاب رنج و خشمم آرام می شود؟
دندان بر دندان می فشارم … چشمان پر آبی که حق باریدن را به آنها نمی دهم می سوزند … فکم سخت فشرده می شود
– ازت متنفرم … ازت متنفرمممم!
****
کمی بدنم را می چرخانم … تصویر رو به رویم خیلی ناآشناست
دختری با لباس اعیانی … لباسی که زرق و برق هایش چشم را می سوزانند
چاکی که از ران پا شروع می شود و دختر حاج رسولی کی از این تکه پارچه ها تن کرده بود؟
موهای مزاحم نمی گذارند دقیق بررسی کنم … کنار می زنم تا بهتر ببینم و دربی که بی هوا باز می شود تمام حس و حالم را نابود می کند
کی به غیر از او بدون در زدن داخل می شود مگر؟
دو طرف چاک لباس را به هم می رسانم،شاید پای برهنه ام پنهان شود
قامت بلندش نزدیک می شود و خداراشکر که سرش پایین است
منتظر می مانم تا ببینم به کدام سمت می رود تا من دقیقا به سمت مخالفش بروم و برهنگی هایم را پنهان کنم که ناگهان از فکر هایش خارج می شود و سر بلند می کند
چشم های هنجار شکنش سر تا پایم را یک بار … دو بار … سه بار … شاید هم بیشتر اسکن می کنند
من هنوز هم با وجود دست های هرزی که رو بدنم رد به جا گذاشته اند،از او خجالت می کشم
– ممیشه …
مستاصل نگاه چشم های شرش می کنم
– ممی خوام … لباسمو … یعنی …
بیخیال طلا … بس کن احمق
لباس های خانگی ام را چنگ می زنم … راه گریزم باز هم می شود سرویس بهداشتی اتاق
پنجه های بلندی دور بازویم حلقه می شوند … بدنم به عقب کشیده می شود و نمی دانم از ترس است یا چه … اما لباس ها از دستم سقوط می کنند
هر جایی را نگاه می کنم الا سبزهای تیره ای که برنده نگاهم می کنند
– جریان اینی که پوشیدی چیه؟ … استقبال از شوهر یاد گرفتی نکنه
ناکوک می تپد قلب ویرانم … من همیشه از اوی لعنتی می ترسیدم … هر زمان
بازویم را تکان می دهد … اما منِ لاجان،بدنم تکان بدی می خورد
– حلبی … با توام … این چیه جریانش؟
– واسه ی مجلس…
حس داغی دستی روی ران پایم،از لا به لای چاک لباس خفه ام می کند
– واسه ی مجلسه؟ … خیلی خب …
کلامش می گوید جوابش را گرفته … اما فشار انگشتانش حرف های دیگری می زند
– اونوقت … کدوم خری اجازه داد تو با این بری مجلس؟ … بکَّنش … سریع
لحن کلامش مانند پُتک روی مغزم کوبیده می شود
– محبوب…
– محبوبه غلط کرد با تو … درآر ببینم … یالا
چشمان متعجبم بی اختیار به نگاهش می چسبد … چرا اینگونه رفتار می کند؟
– چرا؟ … خوب … نیست؟
انگشتانش درون گوشت رانم فرو می روند
– طلا … شر و ور نگو بکن این بی صاحابو
– چرا خُب؟
من هیچ دوست ندارم که این به تو نمی آید بشنوم … هیچ دوست ندارم برای اولین باری که چنین لباسی تن کرده ام نازیبا تلقی شوم
بازویم رها می شود … کافی است بگوید زیبا نشده ای تا درست همینجا بنشینم و زار زار گریه کنم
پشت دستش ضربه ی آهسته ای به قفسه ی سینه ی برهنه ام می کوبد
– سر و تهش وله … شبیه عروسک ج.نسی شدی … درآر اینو تا خودم درش نیاورم نکردم تن محبوبه
جملات به درد نخورش کم مانده از ذوق منفجرم کنند … دخترک ذوق زده ای که انگار لبخند می زند
حتی فشار انگشتانش روی ران پایم را هم از یاد می برم
– جداست … مرد و زن جدا…
– طلا … صغری کبری نچین درش بیار این به درد تو نمی خوره بده ساناز بپوشه … زود باش حلبی
لبخندم نباید پخش شود ... احساس پیروزی دارم … اویی که هر لحظه زیبایی ام را حقیر می کرد اعتراف می کند به فریبنده بودنم ... هرچه می خواهد خودش را گول بزند
– لباس قشنگیه … مشکلی نمی بینم من
چنان بد نگاهم می کند که دستانم به لرزش می افتند
– در بیار … حرف مفتم نزن
– ولی…
صدای از بین رفتن پارچه ی لباس از روی سینه ام دهانم را قفلِ قفل می کند … مات می مانم … مات لباس زیبای از دست رفته ای که بالاتنه اش دو نیم شده … حیران دو طرفش را میگیرم
قطعا مشکل روانی دارد … قطعا دیوانه است
چشم هایم پر می شوند و بغض می شود پس زمینه ی کلامم
– دوسش داشتم …!
– بی صاحابی تو مگه؟ … این چه کوفتیه؟
اعصاب متشنجم فرصت فکر کردن راجب اینکه او قوی تر است را نمی دهد … طلای زبان بسته ی درونم خفه می شود … حق ندارد حالا خودنمایی کند دیگر
– دوسش داشتممم … لازم نبود نشون بدی چقدر روانی هستی، از اولم نمی خواستم بپوشمش چون جای انگشتای هرز توی عوضی روی پام مونده،فقط می خواستم داشته باشمش
گریه ام بالاخره بلند می شود و میان مستاصل بودن او فرار می کنم به درون چهار دیواریِ سرویس بهداشتی
تکیه می دهم به در … سقوط می کنم
گناهم چه بود که اینگونه مجازات می شوم؟ … چه گناهی مرتکب شده ام که خودم نمی دانم آخر
– روانی ... دیوونه ی روانی!
****
به این رمان امتیاز بدهید
روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!
میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا : 0
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.