قصه های بانمک

قصه های بانمک

آن قدیم‌ندیم‌ها در هند، مردم به پادشاهان‌شان می‌گفتند «راجه» و از آنها حساب می‌بردند. یکی از این راجه‌ها گوش‌های خیلی بزرگی داشت. گوش‌هاش بس‌که بزرگ بود، تاج مخصوصی سرش می‌گذاشت تا کسی آنها را نبیند. صبح تا شب هم تاجش را برنمی‌داشت، مبادا کسی از راز گوش‌های بزرگش باخبر بشود. البته یکی دو نفر از درباری‌ها بودند که خبر داشتند اما از ترس این‌که راجه بلایی سرشان بیاورد لام تا کام به کسی چیزی نمی‌گفتند.
تا بالاخره روزی راجه تصمیم گرفت زن بگیرد. و چون می‌خواست داماد بشود، مجبور بود موهای سرش را کوتاه کند.
دستور داد یک استادِ سلمانی را به قصر بیاورند تا برای مراسم عروسی صفایی به سر و صورتش بدهد؛ منتها از قبل همه‌ی وزیرها و خدمتکارها را از قصر بیرون کرد.
وقتی سلمانی آمد، راجه بهش گفت «خوب گوشاتو باز کن ببین فرمایش ما چیست، جوان. ما الان تاج شاهی رو از سرمون برمی‌داریم. بعد تو می‌بینی که گوش‌های راجه یک کم بزرگه. در تمام مملکت هیچ‌کس چیزی از گوش‌های ما نمی‌دونه. اگر یک‌وقت به گوش‌مون برسه که از گوش‌های ما حرفی زدی، یا پشت سرمون چیزی گفتی، دستور می‌دیم سرت رو بزنن. اگر بشنویم کسی درباره‌ی گوش‌های ما چیزی می‌گه معلوم می‌شه کار، کار تو بوده، و اون‌وقت همون کاری رو که فرمودیم عملی می‌کنیم. یعنی دستور می‌دیم سر از تنت جدا کنند. شیرفهم شد؟»…

قصه های بانمک

(image)
آن قدیم‌ندیم‌ها در هند، مردم به پادشاهان‌شان می‌گفتند «راجه» و از آنها حساب می‌بردند. یکی از این راجه‌ها گوش‌های خیلی بزرگی داشت. گوش‌هاش بس‌که بزرگ بود، تاج مخصوصی سرش می‌گذاشت تا کسی آنها را نبیند. صبح تا شب هم تاجش را برنمی‌داشت، مبادا کسی از راز گوش‌های بزرگش باخبر بشود. البته یکی دو نفر از درباری‌ها بودند که خبر داشتند اما از ترس این‌که راجه بلایی سرشان بیاورد لام تا کام به کسی چیزی نمی‌گفتند.
تا بالاخره روزی راجه تصمیم گرفت زن بگیرد. و چون می‌خواست داماد بشود، مجبور بود موهای سرش را کوتاه کند.
دستور داد یک استادِ سلمانی را به قصر بیاورند تا برای مراسم عروسی صفایی به سر و صورتش بدهد؛ منتها از قبل همه‌ی وزیرها و خدمتکارها را از قصر بیرون کرد.
وقتی سلمانی آمد، راجه بهش گفت «خوب گوشاتو باز کن ببین فرمایش ما چیست، جوان. ما الان تاج شاهی رو از سرمون برمی‌داریم. بعد تو می‌بینی که گوش‌های راجه یک کم بزرگه. در تمام مملکت هیچ‌کس چیزی از گوش‌های ما نمی‌دونه. اگر یک‌وقت به گوش‌مون برسه که از گوش‌های ما حرفی زدی، یا پشت سرمون چیزی گفتی، دستور می‌دیم سرت رو بزنن. اگر بشنویم کسی درباره‌ی گوش‌های ما چیزی می‌گه معلوم می‌شه کار، کار تو بوده، و اون‌وقت همون کاری رو که فرمودیم عملی می‌کنیم. یعنی دستور می‌دیم سر از تنت جدا کنند. شیرفهم شد؟»…

قصه های بانمک

خرید بک لینک