بی صدایی

بی صدایی

سومین مطلب از اولین شماره هفته‌نامه «جشن هنر فوتبال» -نسخه انحصاری فیدیبو- با مطلبی از شرمین نادری پیش روی شماست.
این هفته‌نامه که به شیوه‌ای نوین و انحصاراً در فیدیبو تهیه شده، امکان دانلود جداگانه و رایگان را برای هر کاربر فراهم می‌کند. کاربران می‌توانند مطالب موردعلاقه خود را پس از دریافت در کتابخانه مشاهده کنند. هم‌چنین در پایان هر هفته تمامی مطالب به اضافه چند یادداشت دیگر از نویسنده‌های شناخته شده و موردعلاقه شما به صورت یک‌جا عرضه خواهد شد.
یادداشت شرمین نادری با این سطرها شروع می‌شود:
«جلوی تلویزیون خوابم برده، آخرین روز خرداد است، بیست و شش سال پیش، گمانم مدرسه ای در کار نیست که نشسته‌ام با پدر فوتبال ببینم، به این که کی گل می‌زند یا نمی‌زند کاری ندارم، این که برزیلی‌ها حقشان است اما اسکاتلندی‌ها دارند رو به جلو می‌روند یا هرچی برای هیچ مهم نیست فقط تیم ایتالیا با آن پیرهن لاجوردی وستاره‌های مو سیاهش را دوست دارم.
پدر می‌خندد به من، می‌گوید فوتبالشان را نگاه کن به ریختشان چه کار داری، اما من حتی نمی‌دانم اسمشان چی هست، فقط یکی‌شان را می‌شناسم، چشمش آبی است و مویش بلند، اسمش را هم بلدم، مالدینی، این را هم پدر یادم داده، می‌گوید خانوادگی اهل دفاع‌اند، من می‌گویم ما خانوادگی چطوری هستیم؟…»

بی صدایی

(image)
سومین مطلب از اولین شماره هفته‌نامه «جشن هنر فوتبال» -نسخه انحصاری فیدیبو- با مطلبی از شرمین نادری پیش روی شماست.
این هفته‌نامه که به شیوه‌ای نوین و انحصاراً در فیدیبو تهیه شده، امکان دانلود جداگانه و رایگان را برای هر کاربر فراهم می‌کند. کاربران می‌توانند مطالب موردعلاقه خود را پس از دریافت در کتابخانه مشاهده کنند. هم‌چنین در پایان هر هفته تمامی مطالب به اضافه چند یادداشت دیگر از نویسنده‌های شناخته شده و موردعلاقه شما به صورت یک‌جا عرضه خواهد شد.
یادداشت شرمین نادری با این سطرها شروع می‌شود:
«جلوی تلویزیون خوابم برده، آخرین روز خرداد است، بیست و شش سال پیش، گمانم مدرسه ای در کار نیست که نشسته‌ام با پدر فوتبال ببینم، به این که کی گل می‌زند یا نمی‌زند کاری ندارم، این که برزیلی‌ها حقشان است اما اسکاتلندی‌ها دارند رو به جلو می‌روند یا هرچی برای هیچ مهم نیست فقط تیم ایتالیا با آن پیرهن لاجوردی وستاره‌های مو سیاهش را دوست دارم.
پدر می‌خندد به من، می‌گوید فوتبالشان را نگاه کن به ریختشان چه کار داری، اما من حتی نمی‌دانم اسمشان چی هست، فقط یکی‌شان را می‌شناسم، چشمش آبی است و مویش بلند، اسمش را هم بلدم، مالدینی، این را هم پدر یادم داده، می‌گوید خانوادگی اهل دفاع‌اند، من می‌گویم ما خانوادگی چطوری هستیم؟…»

بی صدایی

موزیک سرا